تراوش قلم
به نام کسی که ابر را می گریاند تا گل بخندد
واعظان کین جمله در محراب ومنبر می کنند
چون به خلوت می رسند خود کار دیگر می کنند
پرسشی دارم زه دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمایان خود چرا توبه کمتر می کنند

قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود....
خار کمتر نبود از گل....بسا بهتر بود....
قرن ما شاعر اگر داشت کبوتر با کبوتر باز با بازنبود شعار پرواز.....
در چنین قرنی که دانش حاکم است عشق راازهمه دور انداختن دیوانگیست
شرمنده گیست.....

من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل
بخت بد بین از اجل هم ناز می باید کشید
گفتم شب بخواب بینی جمال دوست
همنفس آه ناله ام امانم نمی دهد
گفتم زمان عشق دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش سوگل که این غصه هم سرآید
گفتم ای دل دیوانه نسترن بی تو
زیرلب خنده کنان گفت که دیوانه کیست
همچون مینا غریب درره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس
دارم از زلف سیاهش گله ای چنان که مپرس