تمام شد تمام چیزهایی که یک عمر باهاش زندگی میگردم با خنده هایش با گریه هایش

امروز روز وداست روز آخر تیغ به دست سر نوشت داده شد یک عمر صبر کردم

اما نتیجه ای نداشت همه چیز را از دست دادم فقط یک امید داشتم و آن بود

که دیگری را ترجیح داد ودست رد به سینه ام زد چند روز بیشتر نیست

که رفته اما انگار یه عمره با اینکه میدانست دوستش دارم اما رفت

نازگتر از گل نشنید اما تیغ را به دستم داد نفرینش نمیکنم چون

هنوز هم دوستش دارم

آمدم بگویم تمام شد تمام نوشته هایم دیگر جایی برای عشق نمانده کسی که

یک عمر برایش زندگی کردم حالااو خوشحال است و من گریان وکاش

سرنوشت طور دیگری مینوشت با تشکر از تمام دوستان که من

را قابل میدونستم وسر میزدن امیدوارم در زندگی موفق باشید

 

پایان


 

نوشته شده توسط ابوالفضل در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 20:22 موضوع | لینک ثابت